تبلیغات
عاشقان رمان - رمان قصه ی عشق - فصل سی و دوم

رمان قصه ی عشق - فصل سی و دوم

 

نوع مطلب :رمان قصه ی عشق ،

نوشته شده توسط:Aminof

رمان قصه ی عشق - فصل سی و دوم

خوب اینم قسمت آخر رمان

امیدوارم از اینم خوشتون اومده باشه

تو آسمونا بودم........................فقط ده روزه دیگه..................فقط ده روز................

بیش از یك هفته بود كه ازنازنین خبر نداشتم............ زنگ میزدم هیشكی جواب نمیداد..............با خودم گفتم : خیلی باید خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن.............از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود .............اما باید به دانشكدهمیرفتم..................باید كار هام رو سرو سامون میدادم .....چون وقتینازنین میومد تا بیست ، بیست و پنج روز باید در خدمت فرشته مهربونممی بودم ...........
نزدیك ظهر سری زدم به خونه سحر............... نبود ...............همسایه ش گفت ظاهرا از ایران مهمون داره رفته فرودگاهدنبالشون...............نمیدونم چرا ......................... كمی جاخوردم.............. اما به روی خودم نیاوردم ............برای خرید به چندفروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بودیم خرید و همه چیز تهیه كردهبودیم............اما چون تعداد كسایی كه میومدن زیاد بود ترجیح دادم چیزهای بیشتری تهیه كنم...............از مواد خوراكی گرفته ......تا وسایلخواب................بالاخره ساعت چهارو نیم بعد از ظهر بود كه به خونهبرگشتم...................حس بدی داشتم.....................اصلا حالم خوب نبود ............... دلشورهً بدی تمام وجودم رو تسخیر كرده بود ، تصمیم گرفتم برم حمومو یه دوش بگیرم .................همین كار رو هم كردم......................یكساعتی زیر دوش آب سرد واسادم ..........حدود شیش بود كه لباس پوشیدم تا برمبیرون .................داشتم كفشم رو میپوشیدم كه زنگ در بصدا دراومد......................به طرف در رفتم و در رو بازكردم.......................سحر پشت در بود .....................هراس ورمداشت...............صورتش مثل گچ سفید شدهبود........................................با ترس پرسیدم : چیشده ؟ ..................... نگاهی به پشت در ، محلی كه من قادر به دیدنش نبودم كرد..........................بی اختیار خودم رو تا كمر بیرون كشیدم ......................با تعجب سپیده و داریوش رو دیدم ......................اونهاهم وضعی بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چی شده ......................
اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ..................خودم رو عقب كشیدم و به در تكیه دادم ....................داریوشبه طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و سپیده هم داخل شدن و دست دیگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا یكی به من بگه چی شده ...................سحرو سپیده زدن زیر گریه.................یقه داریوش رو گرفتم و با فریاد گفتم : میگینچی شده یا نه ؟................هیچ وقت داریوش رو اینجور منقلب ندیده بودم...............دوباره سرش داد كشیدم و گفتم : نمی خوای حرفبزنی؟.................اونم به گریه افتاد........................همینجور كه گریه میكرد آروم دست من رو از یقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............
نا......ز............نین.................... ..

مثله منگانیگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنین چی؟..............در حالیكه اشگ مثل سیل از گونه هاش جاری شده بود گفت : نازنین مرد...................
دیگه چیزی نفهمیدم ..........................

**پایان**

 

 

در روز بیست و ششم خرداد هزارو سیصدوپنجاه و هفت در یك تصادف رانندگی در جاده هرازجان به جان آفرین تسلیم كرد.در این سانحه هیچیك از سرنشینان دیگر ماشین حتی خراشی كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنین بر اثر برخورد سر به شیشه جلوی ماشین دچار ضربهمغزی گردید و بیدرنگ جان سپرد....................

سه روز بعد از این حادثه در روزبیست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنیدن این خبر دچار حمله قلبی گردید وبمدت بیست و هفت روز در بخش آی سی یو بیمارستانی در پاریس بستری گردید اما تلاش كادر پزشكی بیتیحه ماند و احمد تهرانی در روز بیست و پنج تیر ماه یكهزار سیصد و پنجاه و هفت به نازنین پیوست...............

روحشان شاد