تبلیغات
عاشقان رمان - رمان قصه ی عشق - فصل شانزدهم

رمان قصه ی عشق - فصل شانزدهم

 

نوع مطلب :رمان قصه ی عشق ،

نوشته شده توسط:Aminof

رمان قصه ی عشق - فصل شانزدهم

سپیده دوستدختر من بود ، كه گاهی كه منو پیدا نمی كرد با داریوش تماس میگرفت . چون با همبیرون زیاد میرفتیم . با داریوش هم صمیمی شده بود. سپیده دو سال پیش با پیشنهاد منوارد عرصه بازیگری سینما شده بود و چندتا فیلم هم نقش هایی بازی كرده بود چند ماهیاز من بزرگتر بود اما چون خیلی ظریف بود خیلی این تفاوت سنی به چشم نمیخورد. بهاردشیر گفتم جلو زبونتو میگری تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آینده تموم كنم.
گفت : خرج داره .
یكدونه محكم زدم پس گردنش و گفتم : اینم خرجش .
گفت :چرا میزنی ؟
گفتم : برای اینكه حقته.
گفت: نپرونش بچرخون طرف من .
گفتم:آخه توفه به چیه تو دلش خوش باشه ؟ بلدی حرف بزنی ؟خوش تیپی ؟.....
پرید وسطحرفم و گفت : از تو كه خوشتیپ ترم .
گفتم : آره بخصوص با اون موهای اجق وجقت .
گفت : تو خری نمی فهمی این مد روزه.
گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجای پرحرفی بلند شو بریم پایین .
فقط دیگه سفارش نكنم ها. حرفا ماباهم شوخی بود .هممن وهم او خیلی همدیگر رو دوست داشتیم منتها با هم اینجوری حرف میزدیم. بلند شدیم ورفتیم پایین . تا رسیدیم نازنین فوری از مامان اینا جدا شد و خودش رو به منرسوند.در همین زمان چند سیخ دل وجیگر و گذاشتن جلوی من و نازنین.

__________________

صبح ، بعد از رسوندننازنین به مدرسه . میخواستم برم پیش هوشنگ آرایشگرم باید كمی به وضع موهام میرسیدمو برای پنجشنبه هم باهاش هماهنگ می كردم،
آرایشگاش توی میدون ونك بود .
خیلیزود بود . واسه همین اول سری زدم به كله پزی ، نرسیده به چهار راه پارك وی و خودمساختم.
وقتی از كله پزی خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.
آقای حیدری دبیرورزشمون گوشی رو بر داشت.
سلام كردم.
جواب بلند بالایی داد و گفت: به بهشاه دوماد ................. بی معرفت ......یواشكی..........بی سر وصدا.......باشه....باشه .......
حسابی داغ كرده بودم تو دلم داریوش رو چپ و راست میكردم،گفتم : آقای حیدری در خدمت شما هستیم انشالله.......
گفت : شوخی كردمپسرم....خوشبخت باشی.......خیلی خوشحال شدم ، شنیدم....
تشكر كردم و گفتم :ببخشین آقای ضرغامی دم دست هست؟
گفت : اگه نباشه هم میارمش دم دست....چند لحظهگوشی رو نگهدار .........
بعد از مدت كوتاهی‌،‌ آقای ضرغامی هن وهن كنان از پشتتلفن گفت : بفرمایید جناب بازرس.....
گفتم :بازرس كیه ، منم آقایضرغامی......
عصبانی گفت: ای حیدری ذلیل مرده ، قلبم اومد تو دهنم....
گفتم :چیه؟
گفت : این حیدری ......بمن گفت بازرس منطقه پشتخطه........دوییدم.......
یك بلایی سرش بیارم كه مرغا كه هیچی.....مرغانه هام بهحالش گریه كنن.....
بعد ادامه داد : خوب .......... خوبی پسر؟......
گفتم :ممنون......
گفت : بگو ....چیكار داری؟.....
گفتم : آقا تو تموم مدرسه جارزدین ؟
گفت : دور از جون شما منغلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونهخودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......
گفتم: ب.......ل......ه.
گفت : خب كارت رو بگو كه حسابی سرم شلوغه......
گفتم : میخواستم به اطلاعتون برسونم.تعداد كاستهای خانم هایده جان دوبرابر شد........
خوشحال گفت : جانمن.......احمد جان تو چقدر ماهی ........
گفتم : قابل شما رونداره.......
گفت : خب حالا چیكار باید بكنم ........
گفتم : هیچی این پسرخاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمیاد.....
ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمدآقا جان ببخشید معامله بی معامله....منم یه سنگ میزارم رو دلم و از خیر نوارای خانمهایده جان كه الهی فداش بشم من..... میگذرم.......
گفتم : واسهچی؟..............
گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اماداریوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد میده........آقا فرداس كه تو مدرسه چوبندازه ...... كه آقای ضرغامی نوار خانم هایده جان گرفت و .....خلاصهدیگه........
گفتم : آقای ضرغامی ....این حرفا چیه؟ ..........من چیزی بهش نمیگم........مطمئن باش .......
گفت : احمد آقا جان .....خر ما از كره گی دمنداشت.......
گفتم :......آقای ضرغامی........
گفت: احمد آقا جان اصرارنكن............
با لحجه رشتی گفتم : آقای ضرغامی جان تی بلا می سر گوشت بدممن.....و ادامه دادم ، من یه كارت افتخاری دارم برای كابارهمیامی...........
گفت : خب مبارك باشه........من چیكار كنم.......
گفتم :سلامت باشین....... آخه نمیدونین آقای ضرغامی جان ......خانم هایده جون هر شب اونجابرنامه زنده داره......
اینو كه شنید......نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت :راست میگی احمد آقا جان.......
گفتم : دروغم چیه؟ .........
گفت :یعنی ........
گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزدیك میشه دیدش حتی شاید بشهیه چند دقیقه ای بشه دعوتش كرد سر میز......
آه بلندی كشید و توی رویا فرورفت.......
گفتم : آقای ضرغامی پشت خطی .......دوباره آهی كشید وگفت : آره احمدآقا جان......بگو گوش میكنم........
گفتم : آقا وقتتون رو نگیرم ،آخه گفتین خیلیكار دارین.....
گفت : گور پدر كار....اصلا از قدیم گفتن كار مال تراكتوره......داشتی میگفتی........در همین زمان گفت : زهر مار.......
مگه نمی بینی دارم درمورد یه موضوع بسیار مهم با تلفن حرف میزنم......برو پشت در واسا تا بیام .
فهمیدم با یكی از بچه هاس.....
گفتم : چیزی شده.......
گفت نه اینرسولی كلاس سوم بود.......میبینه دوتا مهندس دارن با هم حرف میزنن ، اومده میگهبیلم كو.......شیطونه میگه.......استغفرالله.......تو بگو عزیز جان.......
گفتم : میخواستم بگم اگه افتخار بدین در خدمت شما هم باشیم.........
مثل بچه ها ذوقزده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من همیشه گفتم و بازم میگم ، اگهتوی ای بیست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زمانی كه اومدماین تهرون خراب شده......یه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودی وبس.......
گفتم : شما لطف دارین.....پس انشالله برنامه اش رو می چینم...... اینداریوش....... گفت : فقط محض گل روی احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خودنكبت دهن لقش اگه بود صد سال سیاه.......
گفتم : دستت درد نكنه آقایضرغامی.......
گفت :خواهش میكنم.......فقط نوارها یادت نره.....
گفتم : اونمبه چشم........ و خداحافظی كردم .
به طرف آرایشگاه حركت كردم ............ساعتهشت و ده دقیقه بود كه به اونجا رسیدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو میدادبالا.
هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسی كرد. با خودمگفتم...ای داریوش ...........فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده .اما خیلی زودفهمیدم نه........در جریان نیست.....
یه یك ربعی طول كشید تا هوشنگ آماده شد. یهدستی به موهای سرم و صورتم كشید و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرمداد.
همینجور كه كار میكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعریف كردم و بهش گفتم كهبرای پنجشنبه بعد از ظهر یه وقتی برام بذاره.
خیلی خوشحال شده و تبریك گفت ، یهوقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنته برام گذاشت .
موقع خارج شدن هم هر كاری كهكردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخی گفت:پنجشنبه دوبله میگیریم.....دیدم اصرار بی فایده است. تشكر كردم و از آرایشگاه خارجشدم......
ساعت از ده و نیم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپیده دیگه باید از خواببیدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم یه زنگ بزنم......
بعد تلفنسپیده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشی رو برداشت.......هنوز خواب آلود بودگفتم : سلام.
گفت : زهر مار و سلام........ مگه گیرت نیارم........
گفتم :سپیده.........
گفت : همون كه گفتم. زهر مار.........بد نقشه ای براتكشیدیم......
خندیدم و گفتم كشیدین.......
گفت : اره ........كشیدیم.......منو لیلا..........
گفتم : آخه چرا؟..........
جواب داد : میفهمی............
پرسید : كجایی ......
گفتم : ونك هستم..........
گفت : بیا خونه كارت دارم.......
گفتم : باید برم دنبال .................
نذاشتحرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پریون.........نازنینخانم...........
گفتم : آره .....اشكالی داره.........
گفت : نه ..........چهاشكالی داره ......هرچی نباشه همسرت دیگه.............پوستت رو غلفتی میكنم . مگسبیباك.........دم درآوردی واسه من.........
گفتم : سپیده........گوشكن........
قهقه خندید وگفت : نه تو گوش كن........... شوخی كردم باهات ، بهتتبریك میگم ، نمیتونم بگم خیلی خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزویخوشبختی میكنم.............. ببین ما هنوز دوست هستیم.......مثل قبل . نازنین هم بهجمع مون اضافه شده.....قبول .
گفتم : قبول...............
ادامه داد ‌: ببیناز شوخی گذشته، یه پیشنهاد كاری بهم شده میخوام باهات مشورت كنم.......واسه همینامروز باید حتما ببینمت........ساعت چهار با لیلا ............. تریا شاه عباس قراردارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست.......
گفتم : كلكی كهدر كار نیست؟
گفت : نه به جون تو.........
گفتم : باشه...... خداحافظی كردمو گوشی رو گذاشتم.

چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و بعد از بوسیدن من پرسید : خب چیكاره ایمامروز ؟
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خندید و گفت : نهجدی؟
گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی....
لبخندی زد ودوباره ماچم كرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم. نفست كه بهم میخوره زندهمیشم......جون میگیرم......سبك میشم و میخوام پرواز كنم......
اینبار من اونوبوسیدم و راه افتادم.
پرسید : كجا ؟
كفتم : بازارچه صفویه ؟
گفت : اونجابرای چی؟
جواب دادم : برای خرید ، عزیزم....، مثل اینكه پنجشنبه عقد كنون مونهها.......یادت رفته........
گفت : اما ما كه چیزی احتیاج نداریم.
گفتم : اینیه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید. یه چیز مناسب این روزبپوشیم.........
دیگه چیزی نگفت..............